تبليغاتX
انجمن شاعران قم

  وبلاگ انجمن تا اطلاع ثانوی تعطیل است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 22:50  توسط انجمن شاعران قم(مهدی صادقی )  | 



نشست هفنگی انجمن شاعران در تاریخ 18/11/86 با اجرای آقای حجتی

برگزار شد . از نکات قابل توجه حضور چشم گیر شاعران و دوستداران

شعر بود که موجب شد سالن انجمن با کمبود جا مواجه شود .

در ابتدای جلسه نیز جناب استاد مجاهدی غزلی از حافظ را مثل همیشه با

 بیانی شیوا و روان  نقد کردند .

برای حسن مطلع با غزلی از جناب استاد مجاهدی آغاز می کنیم :

 

وای من که می روید  دشنه دشنه خار اینجا

مثل اینکه می گیرند  ماتم بهار اینجا

در جهان بی دردی  از پی چه می گردی

غیر غم نمی آید   همدمی  به کار اینجا

در هوای پاییزی  لاله ای نمی روید

ما دلی نمی بینیم  گرم و شعله وار اینجا

از من و تو می گیرد فرصت تماشا را

بیعتی که آیینه بسته با غبار اینجا

با تو دار هم حتی   سرگران  و بیگانه است

می کشی (( انا الحق )) را تا به کی هوار اینجا

بوسه تا چه خواهد کرد در هجوم خنجر ها

ور نه خم نخواهد ماند  پشت ذوالفقار اینجا

این کویر را باید  مثل گل شکوفا کرد

داغی ار به دل داری  لاله ای بکار اینجا

گر نفس نفس با من  همدلی توانی کرد

از من و تو می گردد  دشت لاله زار اینجا

ای زلال روحانی  چشمه چشمه جاری شو

وی شکوه بارانی  نم نمی  ببار اینجا

در هجوم سنگستان  یاد کن شهیدان را

هاله ی دلی بگذار روی هر مزار اینجا

 

...................

 

آقای کامرانی

پاییز بود و فصل باران های پی در پی

باران تند و تیز پیکان های پی در پی

تصویر دریا محو می شد محو در حیرت

در حیرت آیینه گردان های پی در پی

با خویش می گفتند یارانت که می شد کاش

در راه تو جان داد  نه جان های پی در پی

بستند چون موجی که سر بر شانه ی دریاست

با حلقه ی زلف تو پیمان های پی در پی

دریا چه خواهد کرد با امواج بی تابش

با خیل این از خود گریزان های پی در پی

صف های سرخی از سپر با تیر شد بسته

چون پلک های خیس و مژگان های پی در پی

باید بیانجامد نماز تو به یک آغاز

باید بیانجامد به پایان های پی در پی

چشم تو بر می گشت از میدان دید اشک

از اشک های دیده میدان های پی در پی

خورشید سرگرم طلوع ماندگاری بود

از مشرق زخم گریبان های پی در پی

سرداد نی فریاد سرخ بشنو از نی

تا سر در بیاری از بیابان های پی در پی

 

........................

سید محمد جواد شرافت

اوصاف تو از ابتدا تا انتها نور

آیینه ای آیینه ای سر تا به پا نور

آیینه ای و خلق ، حیران صفاتت

تابیده بر جان تو از ذات خدا نور

چشمی که توفیق تماشای تو را داشت

جسم تو را جان دیده و جان تو را نور

در حلقه ی عشاق تو ای صبح صادق

بر هر لبی گل کرده یا قدوس، یا نور

از کعبه تا مسجد مسیر روشن توست

از آسمان تا آسمان از نور تا نور

خورشیدی و بر شانه ی خورشید رفتی

فریاد می زد آسمان نورٌ علی نور

باغ بهشت از واژه ی نام تو لبریز

برگ درختان صفحه، جنس واژه ها نور

پایان کار دشمنان توست با نار

آغاز راه دوستان توست با نور

در مدح تو چشم غزل روشن که دیده است

وصف تو را از ابتدا تا انتها نور

 

................................

خانم فاطمه نوری

دیگر بس است ای عشق هر چه طاقت آوردم

تا عمر دارم گرد تو هرگز نمی گردم

آوازه ی آتش فشانم در جهان پر شد

امروز مثل زمهریری ساکت و سردم

آسوده ای بر کنج ساحل غرق امواجم

دنبال مردی در میان خیل نا مردم

نگذاشتی مرهم به روی زخم این آهو

تنها  نمک روی نمک افزوده بر دردم

تا روسپیدی یک قدم باقیست بی تردید

باید از آتش بگذری روزی غزل مردم

 

.........................

خانم صالحه سادات مرتضی نیا

باید اقرار کنم نیست توانی دیگر

تا از این خوان نکشانیم به خوانی دیگر

من پُر از وسوسه ام عشق جلودارم نیست

وقت آن است که این را تو بدانی دیگر

هر چه خون از دل سوزان تو خوردم کافی است

این جگر می طلبد شیره ی جانی دیگر

نا گزیرم من از این راه اگر زنده شود

در دلم شهوت تسخیر جهانی دیگر

دست بردار از این کسوت محزون ، بگذار

حل شود یاد تو در طعم دهانی دیگر

هر که با این همه اصرار تو عاشق نشود

چشم امید ندارد به زمانی دیگر

 

.....................................

حاج علی اکبر خالقی

دعا کنید ز میدان سوار برگردد

قرار قلب من بی قرار برگردد

میان دشت غبار است و نیزه و خنجر

چگونه توسن او در غبار برگردد

به غنچه های حرم وعده داد و میدان رفت

خدای من نکند شرمسار برگردد

صدای شیهه ی اسبش به گوش می آید

به خیمه ها نکند بی سوار برگردد

پدر برفت که با سر به دار برگردد

پدر برفت ولی بی سوار برگردد

 

.....................................

فاطمه سلیمان پور

 

از راز سر به مهر یقین پرده می کشم

از اتفاق تلخ زمین پرده می کشم

در من شکسته است کسی بغض چاه را

گم کرده ام در آینه ی شب پگاه را

این اشک ها نشانه ای از زخم دیگر است

خورشید تا همیشه از این غم مکدر است

خاک از هجوم درد بسی نعره می کشد

با هر طنین باد کسی نعره می کشد

این برکه یادگار قمرهای بی سر است

تصویر یک قبیله ی در خون شناور است

باد جنون تبر به دل خاک می زند

تاراج باغ ها پس از این دیدنی تر است

این حلق های پر شده از واژه های خون

فریاد های جاری الله اکبر است

آتش به کوفه ای که در این قحطی وفا

کارش نمک زدن به دل خون حیدر است

دیروز اگر که سجده بر این خاک برده اند

امروزشان به دست ریا تیغ و حنجر است

ای نخل های کوفه گریبانتان کجاست؟!

روز عزا و شام غریبانتان کجاست؟!

در شهر ابن ملجمیان صف کشیده اند

ابلیس ها  که خنده کنان صف کشیده اند

سجاده را به جوخه ی نیرنگ برده اند

با دین حق همیشه سر جنگ برده اند

حرفی نزن که خشم نهان را چه می کنند

طغیان رودهای جهان را چه می کنند ؟

اسلام را سران عرب سر بریده اند

خورشید را به خاطر شب سر بریده اند

این ناکسان که بیعت از این پیش بسته اند

فرق علی به کینه ی نا حق شکسته اند

یا ایها الرسول... و قد قامت الصلاه

این قوم را چه فایده از خمس و از زکات

خورشید در کف است و به ظلمت نشسته اند

این قوم شب پرست که بیعت شکسته اند

تنها به دوش پیرهن جهل  می برند

قرآن به روی نیزه ی نا اهل می برند

از جنگ بدر و خیبر و احزاب رفته بود

قربان آن سری که به محراب رفته بود

صد الامان از آتش آن صبح شام گون

از آن دقیقه ای که زمین گشت واژگون

حس می کنم غدیر همان راز دردهاست

رازی که ابتدای تمام نبردهاست

هر چند کار ما پس از این سوگواری است

پایان دردهای جهان ذوالفقاری است

دنیا که اعتقاد به یاهو می آورد

مردی بهار را به تکاپو می آورد

فردا که آه خلق فراگیر می شود

دستان مکر فاجعه زنجیر می شود

با هر غدیر داغ جهان تازه می شود

این دردها همیشه پرآوازه می شود

در چشم های برکه کران تا کران غم است

آتش اگر بگیرد از این پس جهان کم است

حس می کنم غدیر همان راز دردهاست

رازی که ابتدای تمام نبرد هاست

..................................

 

استاد حسن زاده  لیله کوهی

 

آسمان بی قرار چشمانش

صبح ، آیینه دار چشمانش

در زمستان اگر چه می آمد

موج می زد بهار چشمانش

چشم  گفتم به خاطرم آمد

چشمه ی  بی غبار چشمانش

چشمه گفتم گریستم از شوق

در پی چشمه سار چشمانش

چشمه چشمه نگاه من شد رود

رود شد آبشار چشمانش

آبشاری که طرح آن را ریخت

سال ها انتظار چشمانش

مثل طرح دریچه ای به ظهور

سایه ی تک سوار چشمانش

بی تعارف چقدر زیبا بود

گردش روزگار چشمانش

 

................................

سکینه قربانی

به این دلیل که نام تو بر زبان من است

هوای شعر پر از راحت روان من است

سپرده است خدا عشق را به دستانم

فقط به خاطر شعری که در دهان من است

جهان سروده ی سبزی است روی دستانت

و نخل های زمین شاهد بیان من است

خروش حیدری ام را نهفته می بینی

فقط به حرمت قولی که بر زبان من است

تو می روی و در این شهر شوم پر آشوب

همیشه زخم تو در عمق استخوان من است

قسم به نام خدا ابن ملجمم غم توست

غمی که تا به ابد میهمان جان من است

قبول کن غزلی نیمه کاره را از من

که این غزل به خدا آخرین توان من است

...........................

 عباس احمدی

وصلت ما از ازل یک وصلت نا جور بود

من که خود راضی به این وصلت نبودم زور بود

درس و دانشگاه بالکل بی بخارم کرده بود

بس که بودم سر به زیر و در غذا کافور بود

رخت دامادی پدر با زور کرد اندر تنم

گفت باید زن بگیری تو و این دستور بود

چند باری خواستگاری رفته بودم بد نبود

میوه می خوردیم و کلا  سور و ساتم جور بود

این یکی گیسو کمند و آن یکی بینی بلند

این یکی چشم آبی و آن دیگری مو بور بود

سومی هم دو برادر داشت هر جفتش خفن

اولی خر فهم بود و دومی خر زور بود

خانواده گر چه یک اصل مهم در زندگیست

انتخاب اولم باباش مرده شور بود

کیس خوبی بود شخصا ، صورتا ، فهما  فقط

هشتصد تا سکه مهر خانم مزبور بود

با خودم گفتم که کی داده ، گرفته بی خیال

حیف از شانس بدم دامادشان مامور بود

این غزل را توی زندان من سرودم یک نفس

شاهدم ناصر سه کله با کرم وافور بود

زن اخ است و مایه درد و بلا با این وجود

می گرفتم یک زن دیگر اگر مقدور بود

 

..........................

 

حامد حجتي

حالا سكوت دشت به بانگ اذان رسيد
يعني زمين به نقطه‌اي از آسمان رسيد
«الله اكبر» از نفس بادها گذشت...
شايد به جسم مرده اين خاك جان رسيد
نام پيامبر كه زمين را احاطه كرد
عطر خوش محمدي از بوستان رسيد
«حي علي الفلاح» كه در دشت مي وزيد
انگار هرمي از نفس قدسيان رسيد
باران و آفتاب ، زمين را گرفته‌اند
«قد قامت الصلات »كه رنگين كمان رسيد
در جام ها شراره‌اي از داغ لاله شد
سرمستي مدام زمان آنچنان رسيد
تا آنكه دشت از مي و پيمانه سرخ شد
از پشت لحظه هاي عطش مي‌كشان رسيد
حالا قنوت بود و هزاران هزار چشم
حالا زمين به ساحتي از كهكشان رسيد
وقتي سلام بر گل لب‌ها ظهور كرد
بادي وزيد عطر بهشتي از آن رسيد
امروز روز معركه خون و خنجر است
از ناي دشت زمزمه‌اي بي‌امان رسيد

اين يك نماز نيست كه پرواز تا خداست
اين ابتداي واقعه سرخ كربلاست

.....................................................

 

در پایان نیز از تعدادی از شاعران جوان تقدیر شد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:17  توسط انجمن شاعران قم(مهدی صادقی )  | 



نشست هفتگی انجمن شاعران در تاریخ 11/11/86 با اجرای آقای سید جواد شرافت

برگزار شد . این هفته انجمن شاعران افتخار حضور استاد بزرگوار و گرانقدر

جناب آقای مجاهدی را داشت .

 

به عنوان حسن مطلع با غزلی از ایشان آغاز می کنیم :

 

کیست این مردی که رو در روی دنیا ایستاده

در دل دریای دشمن بی مهابا ایستاده

لرزه می افتد به جان خیل دشمن از خروشش

وز نهیبش قلب هستی ، نبض دنیا ایستاده

می گذارد پای بر فرق شط از دریا دلی ها

وه چه بشکوه و تماشایی است دریا ایستاده

گر چه زینب زیر بار داغ ها از پا نشسته

تکیه کرده بر عمود خیمه ها ، تا ایستاده

او که دارد فطرتی نازک تر از آیینه حتی

در مصاف خصم چون کوهی ز خارا ایستاده

با غریو (( ما رایت _ فی البلا _ الا جمیلا ))

پیش روی آن همه زشتی چه زیبا ایستاده !

از قیام کربلا این درس را آموخت باید :

ظلم را نتوان ز پا انداخت الا ایستاده

این پیام تک سوار ظهر عاشوراست یاران :

مرگ در فرهنگ ما زیباست اما ایستاده

 

باز هم تشکر می کنیم از حضور استاد و امیدواریم همیشه

در جمع ما حضور داشته باشند .....

 

 

سید حمید برقعی

  در آسمان غزل عاشقانه بال زدم

به شوق دیدنتان پرسه در خیال زدم

در انزوای خودم با تو عالمی دارم

به لطف قول وغزل قید قیل و قال زدم

کتاب حافظم از دست من کلافه شدست

چقدر آمدنت را چقدر فال زدم

غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست

همان شبی که برایش تورا مثال زدم

غزال من غزلم، محو خط و خال تو شد

چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم

به قدر یک مژه بر هم زدن تورا دیدم

تمام حرف دلم را در این مجال زدم...

 

......................................

 

 

 

خانم مهرانه جندقی

دیدم تو را در شعر هایم شور افتاد

از تاک خشکی خوشه ای انگور افتاد

بخت سیاه شعر من رنگ عسل شد

وقتی که رویش هاله ای از نور افتاد

صیاد دریا دیده وقت صید ، اینبار

مبهوت ماهی شد خودش در تور افتاد

یک عمر افکار مرا درگیر خود کرد

سیبی که از یک شاخه بی منظور افتاد

دوری ! نمی دانم کجا ، این شعر باشد

شاید گذارم بر دیاری دور افتاد

 

.............................

 

محمد رفیعی

آی توی اونور دیوار  تو که مستی تو که هشیار

تو که عادت تو صداته  تو که خوابی تو که بیدار

من یه نقطم که اسیره میون جنون پرگار

پشت مرز چشم خستم هیچی نیست به غیر دیوار

چشمایی که باز و بسته کم نمی شه غم و دردش

پشت دیواری که حسرت پنجره اس رو تن سردش

چی بگم این ور دیوار واژه ها بی تار و پودند

ریشه زنجیر درخته نه دلیل زنده بودن

چی بگم که آسمونم رنگ بی رنگیه اینجا

شب و روزمون یکی شد عین دیروز مثه فردا

اونکه سایبون ما شد حتی سایش از خودش نیست

اون چه خوش خیال و سادست که رو دیوارا نوشت (( ایست ))

چی بگم فرقی نداره اینور و اونور دیوار

هممون یه قصه داریم مست و هشیار ، خواب و بیدار

ما یه نقطه ی سیاهیم تو یه برگ از این حکایت

چی بگم که گفته باشم  از یه شرح بی نهایت

 

..............................

 

خانم صالحه سادات مرتضی نیا

دیگر چرا درنگ ؟ جهان را خبر کنید

با گیسوان چیده مرا شعله ور کنید

بر پا کنید آتش رسوایی مرا

سر مست از این محاکمه شب را سحر کنید

این بزم با شکوه بهانه است تا لبی

با خون عاشقان گرفتار تر کنید

من از گناه خویش پشیمان نمی شوم

جای گذشت نیست مبادا خطر کنید !

با هیچ شوکران و شرنگی نمی شود

از اینکه هست کام مرا تلخ تر کنید

وقتش رسیده است که خاکستر مرا

با بادها و بادیه ها همسفر کنید

 

........................

شهاب الدین خالقی

تقدیم به استاد محمد علی مجاهدی

سر می دوانی از شوق هر جا که می دوی را

هرگز خدا نیارد روزی که می روی را

از بلخ پا بگیر و در قونیه عیان شو

سر به هوای خود کن با عشق ، مولوی را

از هفت خوان رستم با پای شعر بگذر

بر خاک خود بیانداز اسطوره ی قوی را

بر مدح پادشاهان  ویرانی مغول باش

زندانی خودت کن  محمود غزنوی را

عشقی که بر تو دارم پنهان نمی توان کرد

پنهان نمی توان کرد بر قافیه روی را

 

.........................

خانم طوسی

پاییز ماندم تا خزانی شد بهارم

رنگ زمستان دارد اینک برگ و بارم

هر روز با وسواس تنها می شمارم

مرگ فجیع لحظه ها را در کنارم

زیبا سرود است آن غزل گوی توانا

جز این نباشد با عددها هیچ کارم

در چرخش دیوانه ی منظومه ام ، دل

این بار بیرون رفته از دور مدارم

روی درخت شعر برگی می کشم باز

تا زنده ماند کودک در احتضارم

رنگی بزن تا برگ شعرم سبز باشد

پی می برند از زردی اش بر حال زارم

 

........................

علی حاجیان زاده

و قصه این طور تمام می شود

دست های من

دست های تو را می گیرد

                              می رقصیم

چرخ می زنیم

و

     آرام

        آرام

سنگ را روی سینه ات می گذارم

 

....................................

 

سید محمد بابا میری

خورشید از داغ سرت می سوزد اینجا

همراه آه خواهرت می سوزد اینجا

افتاده ای بر خاک صحرا غرقه در خون

صد خیمه در دور و برت می سوزد اینجا

عیسای بی سر پر بکش تا آسمان ها

در شعله ها بال و پرت می سوزد اینجا

شیطان پرستش می کنند این قوم ، حتی

با مکرشان خاکسترت می سوزد اینجا

قدری شباهت دارد این جا با مدینه

گوش سه ساله دخترت می سوزد اینجا

دلها ی اهل خیمه ها در حلقه ی اشک

در حسرت انگشترت می سوزد اینجا

دارد تن سرخ شفق هم لحظه لحظه

با ناله های مادرت می سوزد اینجا

 

..........................

خانم اشراقی

آن چشم ها که شعله به هستی کشید نیست

سهراب در کمینم و گرد آفرید نیست

این شعله ها که در شریانم مطنطن است

حتی شبیه قصه ی دیو سپید نیست

برهودم از درون و به تاوان آن نگاه

می سوزم عاشقانه و مرگم بعید نیست

آتش پرست گشتم و از دوزخم چه باک

اما به کفر هم به گمانم امید نیست

بی تاب روی آن مه قاف آشیانه ام

دیوانه ام که طعنه به حالم مفید نیست

هیزم بیاورید و خدا را صدا کنید

آتش به پا کنید که محشر بعید نیست

حتما می آید آنکه تماشا کند مرا

این قصه سال هاست که دیگر جدید نیست

 ...........................

روح الله ستایش احدی

از کرج

 

نان با نمک کافیست لطفا شیر را بردار

این جمله را می گفت وقت خوردن افطار

در هیئت دنیای ناچیز او نمی گنجید

سیمرغ کی گردد شکار زاغ بی مقدار

در وسعت دریایی اش ماهی شنا می کرد

می مرده اند اما در آنجا سوسمار و مار

شاید یتیمی بی غذا خوابیده است امشب

خود را ملامت می کند مولای خوش کردار

اندازه ی صد کهکشان چون درد دل او داشت

چاه از خجالت روز و شب می کرد عرق بسیار

در وسعت او صد هزاران یاس شب رویید

چون دید در ، دیوار ، آتش ، ضربه و مسمار

یک مرد تنها می رود در امتداد درد

یک آسمان در عمق شب با ماهتابی تار

وقتی نمی خواندند آوازی قناری ها

عالم قفس می شد به مرد خسته ی تبدار

چونکه سکوت آبی اش در بغض ممتد شد

پل می زد از زمزم و کوثر تا فراتی زار

غیر از تو مضمون غزل ها با طراوت نیست

بی یاد فروردین ، دنیا  ، کی شود گلزار ؟

تا در درون این غزل غوغا به پا گردد

آقا قدم بر روی چشم واژه ها بگذار

باید تو را هر شب یتیمانه ببوسم در

آن آسمان توی قاب سینه ی دیوار

 

............................

خانم وحیده گرجی

خوشید به سرزمین ما نزدیک است

انگار غروب جمعه ها نزدیک است

این جمعه ی انتظار عطر آگین بود

آقا نفس شما به ما نزدیک است

هر روز به عهدی دل خود می شکنم

گویا به دعا دست شما نزدیک است

جمعه است دوباره جاده ها ! گوش شوید

آهسته جهان ، هیس ! صدا نزدیک است

تعطیل نشد که ندبه را خواب کنیم

یک حادثه اما به دعا نزدیک است

هر جمعه دعایمان به جایی نرسید

این مرتبه انگار خدا نزدیک است

 

..............................

 

علی اصغر شیری

این اشک های سرخ که نم نم نشسته اند

بر چهره ها به گونه ی شبنم نشسته اند

آیینه ها ز آه دل من مکدرند

یعنی مکدرند و به ماتم نشسته اند

دیوار های شهر سراپا سیاه پوش

اندوهناک ماه محرم نشسته اند

این جا نسیم کربوبلا می وزد هنوز

مردم به زیر سایه ی پرچم نشسته اند

بر سینه زخم سینه زدن ها شکفته است

این زخم ها به سینه چو مرهم نشسته اند

در ماتم غریبی و اندو ه  بانوان

زهرا و ساره ، هاجر و مریم نشسته اند

بر گرد شمع شام غریبان نگاه کن

پروانه ها چگونه به ماتم نشسته اند

.........................

نیره مریزاد

پُرم  از باور تردید  پرم از حس پریدن

خالی از یه حس تازه نا امیدم از رسیدن

انتظار پر کشیدن توی رویا تو رو دیدن

ترس هق هق دوباره  وحشت از تو بریدن

لحظه های بی تو بودن از چشام بارون می باره

اگه مروارید نباشه صدفم معنا نداره

دستای تو یه کلیده برای درای بسته

دل تو تنها پناهه برا این دل شکسته

 

............................................

خانم نجمه خوشدل

چه می خواهی تو از جانم چه می خواهی نمی دانم

که من چون رود جوشان و چو دریای خروشانم

اگر قصد ترحم بر دلی بی کس چو من داری

مرا در حال خود بگذار با عشقت غزل خوانم

من آن رودم که پنهان گشته ام در دست های تو

همان مرداب بی روحی که از خود هم گریزانم

نمی خواهم بگریم تا که رسوای جهان گردم

همان لبخند پنهان گشته در زندان دندانم

میان معبدی خاموش زانو می زنم ای عشق

من آن آرامش قبل از شروع فصل طوفانم

 

..............................

مهدی صادقی

این وزن سوزناک چه زیباست در غزل

مسـتـفعـلن مفاعـل و مسـتفعـلن فعـل

وقتی پیاله را تو پُر از زهر می کنی

پی می برم به لذت شیرینی عسل

عُـمری فقط به دور سرت چرخ می زنم

هستم شبـیه هاله ی سیاره ی زحل

آن قلب تیر خورده و حرفی که زیر اوست

کار من است بر تـَن ِ دیوار این محل

با من که پرتقال فروش ِ تو هم لج است

در امتحان مسئله هایی بدون حل !

 

..........................................

 

جناب آقای سید مهدی موسوی نیز امروز شعر خواندند

که به دلیل زیر چاپ بودن کتابشان شعر خود را برای

 ثبت در وبلاگ تقدیم نکردند .

همچنین آقای واعظی نیز آواز خواندند که با صدای دلنشین

 خود حال و هوای خاصی به انجمن دادند .

در پایان از تمام دوستان به دلیل تقدیم اشعارشان برای ثبت

 در وبلاگ سپاسگذارم . امیدوارم این همکاری دوستانه

تداوم داشته باشد .

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 0:32  توسط انجمن شاعران قم(مهدی صادقی )  | 



نشست هفتگی شاعران قم در تاریخ 4/11/86 با اجرای

 آقای حجتی برگزار شد :

 

سید جواد شرافت

برای سه ساله ی امام حسین (ع) حضرت رقیه

بر سینه ام داغی نشسته روی داغی

دارم به دل از لاله های داغ باغی

با رفتنت شادی هم از دلهای ما رفت

بعد از فراقت از غم دل کو فراغی

خورشید نیزه ماه این ویران سرایی

در شام جز رویت نمی بینم چراغی

شام خرابه با شما صبح بهشت است

کو مثل این ویرانه دیگر کوچه باغی

خاکستری که بر سر و رویت نشسته

داغی نشانده بر دلم آن هم چه داغی

بابا شما چیزی نپرس از گوشواره

من هم ز انگشتر نمی گیرم سراغی

...............................

 

خانم پنجی

اول شبیه حادثه ای ساده بود ،دید

من ساده ام به بند اسارت مرا کشید

با یک نگاه هستی من را به باد داد

تنها به یک نگاه مرا از خودم برید

باران عشق بر تن این خاک کهنه زد

از یک کویر جنگلی انبوه پرورید

یک آن شبیه زلزله بر پیکرم نشست

شد شرم ، سرخ آمد و بر گونه ام دوید

من نیستم که من تهی ام از درون و عشق

آتش نواخت با من و آتش به من دمید

از آن زمان که عشق به دام دلم نشست

دنیا شبیه خواب خوشی از سرم پرید

 

....................................

خانم فاطمه نوری

ساعت به وقت غفلت مردم غروب شهر

در سینه ها تلاطمی از رنج و کینه ، قهر

دریا نبود حجم زمین یک سراب بود

بیداری تمام زمین غرق خواب بود

بر دوش شهر بار غمی را گذاشتند

تابوت روشن عَـلـمی را گذاشتند

بن بست قلب ها به تباهی رسیده بود

از روشنی به عمق سیاهی رسیده بود

گهواره بود و غنچه ی سرخی ورق شده

خونابه ای که سرخی رنگ شفق شده

دریا و مشک آب به دندان گرفتنش

ابر خسیس و هق هق باران گرفتنش

با مشتی آب تشنگی اش را هدر نداد

سر داد ، دست داد ، ولی عشق ِ سر نداد

بنگر که مهر چشم به مهتاب دوخته است

شمع است و از حرارت پروانه سوخته است

بر عرش نیزه حضرت قرآن نشسته است

بر گوش ها تلاوت قرآن نشسته است

این انتقام جنگ نخستین بدر بود

تکرار شوم فاجعه در شام قدر بود

....................................

علی خالقی

آب  هم هرم عطش خیز ترا باور کرد

وقتی از خشکی لب هات گلویی تر کرد

آن چنان آه کشیدی تو در آیینه ی خون

که غریو نفست گوش فلک را کر کرد

چه کسی خطبه شکسته است ترا بی هنگام

چه کسی باغ نفس های ترا پرپر کرد

سنگ در خطبه ات انداخت و خون کلمات

زلف فریاد تو را سخت پریشان تر کرد

راز خم بودن خنجر به گلویت بسته است

داغ سنگین گلوی تو چه با خنجر کرد

داغ آن لحظه که آب آورت افتاد به خاک

چشم های همه را ساقی آب آور کرد

 

............................

علی حاجیان زاده

 

خمیازه های تو

مرا خواب می برد

شاعر همیشه خواب هایش سیاه است

و سیاه هایش خواب

بیدار شو

بیدار شو

پلیس ها دم در با تو کار دارند

دیشب کسی در خواب های شما به قتل رسیده است

 

.............................

محمد رفیعی

 

برای توست که عمری ترانه می گویم

و تازگی غزل عاشقانه می گویم

رسول عشقم و اعجاز کرده ام با شعر

که وصف روی تو را ماهرانه می گویم

به پای بی ادبی ام ندان که از عشق است

اگر تو را به ضمیر شما نمی گویم

و این که عشق منی ، خوش سلیقه ام بانو

نه اینکه فکر کنی شاعرانه می گویم

خلاصه عرض کنم ، بهترین این جمعی

نگاه کن به خودت ، صادقانه می گویم

چه خوب روی لبانت نشست لبخندی

که این غزل را با این بهانه می گویم

و چند جمله ی دیگر که مانده در دل من

کنار گوش خودت محرمانه می گویم !

 

...............................

 

خانم سعادت مند

درگیر تردیدم میان راه و بیراهم

گاهی تو را می خواهم و گاهی نمی خواهم

از دور مثل قله ای سر سخت و مغرورم

افسوس از نزدیک اما کوهی از کاهم

وقت فراق یار ها طولا نی ام اما

در لحظه ی دیدار ها بسیار کوتاهم

از خود مکدر میشوم وقتی نمی فهمم

در کار خلقت چیستم ؟ آیینه یا آهم

در پنجه ات جز قطره های آب چیزی نیست

من یک فریب کوچکم تصویری از ماهم

می خواستم پیغمبرم باشی ولی ای عشق

روزی مسلمان بودم و امروز گمراهم

......................

خانم مهرانه جندقی

 

چه باک اگر که جهانی رها کنند مرا

به خنده زمزمه در گوش ها کنند مرا

شبی دو چشم سیاه تو را به من بدهند

چه غم ، که یکشبه صاحب عزا کنند مرا

تو در وجود منی پس چگونه می خواهند

که از وجود خودم هم جدا کنند مرا

بعید نیست از این پس شبیه من بشوی

و یا به نام تو دیگر صدا کنند مرا

دوای درد مرا هیچکس نمی داند

فقط بگو به طبیبان دعا کنند مرا

................................

میثم فروتن

 

افتاده ای به آب و در این شور حل شدی

از بس حکایتت شده ضرب المثل شدی

از پشت شیشه ، ماه ، تو را آه می کشم

آهم گرفته دورو برت را زحل شدی

این روز ها قرار دلم را گرفته ای

معشوقه ی تمامی ِ اهل محل شدی

پاییز عاشقانه ترین فصل سال شد

وقتی که آمدی و به باران بدل شدی

هی واژه واژه نظم به این شعر می دهی

می خواستم سپید بگویم غزل شدی

 

...........................................

آقای انصاری

 

نردگان به زمین افتاده

ریل می شود

ریل به آسمان برخاسته

 شهر بازی

&

پروانه ها دو معشوق دارند

یکی شعله

یکی گلبرگ

باد ها هزار عاشق

یکی شعله

یکی گلبرگ

&

خرچنگ ها

خیاطان آبند

اما سالها

لباسی از گل نپوشیدند

&

جز شقایق

در شقیقه ی هفت تیر ها چه می گذرد

جز لاله

در لوله ی رگ ها

&

زمین

نارنجی در دست ماست

بگویید به یوسف بیاید

.........................

آقای روشن سلیمانی

برای سر حضرت عباس که به روایتی همراه سر دیگر شهیدان نبوده است

 

نیزه داران سری انگار سری جا مانده است

سری از همسفران در دل صحرا مانده است

نیزه ها را بشمارید یکی کم شده است

آن سر کیست که دور از همه تنها مانده است

می برید این همه سر را و سری بی تاب است

سری انگار که بر ساحل دریا مانده است

بر لب رود لب تشنه کجا دیده کسی

بر سر نیزه سری سبز و شکوفا مانده است

تشنه بودند شهیدان و عطش نوشیدند

می برید و سر ساقی به تماشا مانده است

&

می روم اما نمی خواهد که برگردانی ام

من همان مرغم که هر جا می پرم زندانی ام

می روم اما نرفته باز خواهم گشت زود

 چون نشان عشق تو خورد است بر پیشانی ام

با تو یک آغاز شیرین بی تو یک پایان تلخ

همنشین گریه ام از غم چه می ترسانی ام

سوختم از آتشی که در دلم افروختی

آفتاب گرم یک مرداد خوزستانی ام

با تو خنده با تو گریه با تو شادی با تو غم

 با تو پایان می پزیرد فصل سر گردانی ام

............................

مهدی صادقی

 

تا کمی پا پس کشیدم  راه را باریک کرد

رفت و راه جاده های عشق را تاریک کرد

نقش چشمش را درون سینه ام جا داد و بعد

ابروانش را برایم بیشتر باریک کرد

تا فراقش بیشتر آتش به جان من زند

چند روزی آمد و خود را به من نزدیک کرد

عشق را از جان و دل فهمیدم آن جایی که او

با کمان ابروانش تیر را شلیک کرد

توبه کردم از غزل گفتن ولی چشمان او

باز احساس غزل را در دلم تحریک کرد

 

..........................................

 

شاعران زیاد دیگری شعر خواندند که شعر خود را

به دلایل مختلفی برای ثبت در وبلاگ تقدیم نکردند .

مثل خانم ها : طوسی ، اشراقی ، خوش دل ، مریزاد ،

گرجی و تقی زاده و آقایان برقعی ، حسینی ، تجلی ،

مردان خانی ، جعفریان ، شیری ، اکبر زاده ، بیاگو ،

سعادت شایسته ، مسعودی و شهاب خاقی .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 23:2  توسط انجمن شاعران قم(مهدی صادقی )  | 



نشست شعر خوانی 20/10/86 با حال و هوای شعر آیینی و

با اجرای آقای شهاب خالقی برگزار شد . در حالی که جای

خالی آقای علی خالقی احساس می شد .

 

سید حمید برقعی

برای اما محمد باقر ( ع )

نگاه کودکی ات دیده بود قافله را

تمام دلهره ها را تمام فاصله را

هزار بار بمیرم برات می خواهم

دوباره زنده کنم خاطرات قافله را

تو انتهای غمی از کجا شروع کنم

خودت بگو بنویسم کدام مرحله را

چقدر خاطره ی تلخ مانده در ذهنت

ز نیزه دار که سر برده بود حوصله را

چه کودکی ِ بزرگیست اینکه دستانت

گرفته بود به بازی گلوی سلسله را

میان سلسله مردانه در مسیر خطر

گذاشتی به دل ِ درد ، داغ یک گله را

چقدر گریه نکردید با سه ساله چقدر

به روی خویش نیاورده اید آبله را

دلیل قافله می برد پا به پای خودش

نگاه تشنه ی آن کاروان یک دله را

هنوز یک به یک آری به یاد می آری

تمام زخم زبان شهر هلهله را

مرا ببخش که مجبور می شوم در شعر

بیاورم کلماتی شبیه حرمله را

.........................................

 

سید محمد رضا شرافت

 

بالی گشوده است و چنان پیش می رود

کز حد کودکانه ی خود بیش می رود

اصلا عجیب نیست که غوغا به پا کند

آری حلال زاده به دائیش می رود

اوج حماسه است که در قلب دشمنش

با هر قدم تلاطم تشویش می رود

مادر دلش گرفته از این خاک کوفه وار

از بس که او شبیه علی پیش می رود

از پیله ها گذشته و در گرد شمع سوخت

پروانه وار از قفس خویش می رود

لبخند بر لبش تن او غرق خون شده

امضا شده است برگ رها ییش می رود

 

...............................................

 

منصوره سادات حسینی

با دانه های چون صدفت شاد می شوم

از تار عنکبوت غم آزاد می شوم

در بین این دقایق لبریز مرگ و رنج

چون لحظه های سر خوش میلاد می شوم

هر چند زیر سایه ی شیطان نشسته ام

با دست مهر دوست پریزاد می شوم

عمری به سطر روشن تو مشق کرده ام

در مکتب تو عاقبت استاد می شوم

از بس که در قطار کسالت نشسته ام

کم کم به بوی فاصله معتاد می شوم

چون دانه های برف که در باد می رسند

هر دم به یاد زلف تو بر باد می شوم

هیچم ، منم که زاده ی هیچ از دیار هیچ

شاعر اگر چه گاه قلمداد می شوم

آنقدر فقر واژه مرا زجر می دهد

تا راهی کمیته ی امداد می شوم

...........................................

محمد رفیعی

ای کاش این غزل و غمش ابتدا نداشت

جغرافیا برای زمین کربلا نداشت

این شعر داغ زد به دلم تا نوشته شد

این بیت ها مرا به چه رنجی که وا نداشت

فرمان رسیده بود کماندار را و بعد

تیر از کمان رها شد و طفلی که نا نداشت

قصد گلو نمود و به قلب پدر نشست

تیری که قد یک سر سوزن خطا نداشت

اکنون حسین مانده که دیگر به پیکرش

جایی برای بوسه ی شمشیر ها نداشت

بر سینه اش نشست و خنجر کشید و ... نه ...

دیگر غزل تحمل این صحنه را نداشت

تنها سه سال ، آه سه سال عمر کرده بود

اما کسی به سن کمش اعتنا نداشت

این جنگ و سرنوشت غریبش که آشناست

قرآن دوباره جز به سر نیزه جا نداشت

پایان گرفت جنگ و به آخر رسید ... نه

این قصه از شروع خودش انتها نداشت

.....................................

سید حبیب نظاری

مرا دستی به پیکر باشد و تو

دلی سبز و تناور باشد و تو

نوشتم تشنگی شرط ادب نیست

گلوی دفترم تر باشد و تو ...

&

من و حس لطیف دست هایت

دو گلبرگ ظریف دست هایت

جسارت کرده ام گاهی سرودم

دو بیتی با ردیف دست هایت

&

دوباره مشک ، دریا ، یک دو بیتی

سرودی عشق را با یک دو بیتی

تنت روی زمین یک چار پاره

دو دستت روی شن ها یک دو بیتی

&

تو را این تشنگی از پا نیانداخت

تو را آزرده کرد اما نیانداخت

کسی مثل دو دستت در دوبیتی

ردیف عاشقی را جا نیانداخت

&

اگر عاشق نبود آن دست ها را

نمی نوشید رود آن دست ها را

تو بخشیدی به خاک تشنه ی دشت

به رسم یاد بود آن دست ها را

&

حسین و زینب تو هر دو تشنه

شب ماه و شب تو هر دو تشنه

فرات و قامت تو هر دو بی دست

لب مشک و لب تو هر دو تشنه

&

رها شد دست تو اما دل تو ...

کنار ساحل دریا دل تو ...

چقدر اینجا دل خسته زیاد است

دل زینب ، دل مولا ، دل تو

&

تو در متن جنون جا می گرفتی

به دندان مشک خود را می گرفتی

سپاه  سایه ها از پا می افتاد

تو با دستان خود پا می گرفتی

&

تو در اسرار عالم دست داری

در این شوق دمادم دست داری

شگفتا عاشقی با تو چه کرد است

که هم بی دستی و هم دست داری

&

اگر جان  را ببازید دوست دارد

در اوج بی نیازی دوست دارد ،

دو دست مهربانت را بگیرد

خدا هم عشق بازی دوست دارد

&

جهانی می رسد از دست می رفت

تمام آنچه هست از دست می رفت

اگر دستان تو با ما نبودند

دل ماهی شکست از دست می رفت

&

دو بیتی نا گهان دستان آن ماه ،

گلو گیر است این اندوه جان کاه

رباعی باش و بشکن بغض خود را

لا حول و لا قوه الا بالله

.....................................

خانم طوسی

 

ما مردم کوفه ، ما سرافکنده شدیم

در درگه آن امام شرمنده شدیم

در خانه نشستیم و به خویشش خواندیم

مال و دل و جان خویش را بنده شدیم

باید به اشاره سوی او می رفتیم

در بازی روزگار بازنده شدیم

او یاور و دردمند و همدل می خواست

ما همچو زنان پیر بافنده شدیم

گفتیم بیا این گله بی چوپان است

وقتی که رسید گرگ درنده شدیم

................................................

خانم صالحه سادات مرتضی نیا

 

باید اقرار کنم نیست توانی دیگر

تا از این خوان نکشانیم به خوانی دیگر

من پُر از وسوسه ام عشق جلودارم نیست

وقت آن است که این را تو بدانی دیگر

هر چه خون از دل سوزان تو خوردم کافی است

این جگر می طلبد شیره ی جانی دیگر

نا گزیرم من از این راه اگر زنده شود

در دلم شهوت تسخیر جهانی دیگر

دست بردار از این کسوت محزون ، بگذار

حل شود یاد تو در طعم دهانی دیگر

هر که با این همه اصرار تو عاشق نشود

چشم امید ندارد به زمانی دیگر

...........................................

خانم زهرا سادات ضرابی

لبها دوباره اسم تو را جار می زنند

تنها حدیث عشق به دلدار می زنند

لبهای آتشین تو را لب چشیده است

گویی که بوسه ای به رخ نار می زنند

بگذار چون سیاوش از این داغ بگذرم

مردم به من نهیب گنهکار می زنند

با بوسه ای بیا و بسوزان مرا چه باک

حلاج را که آخر سر ، دار می زنند

خاکسترم بکن بسپارم به موج باد

آنجا سخن ز روی تو بسیار می زنند

دستان باد به وقت گذر از کنار تو

با زلف های خسته ی تو تار می زنند

..................................

مهدی صادقی

امشب وقوع مرگ تو را جار می زنند

رخسار ماه را غم و زنگار می زنند

نوزادها برای علی اصغرت هنوز

با اولین تنفس خود زار می زنند

درها برای باز شدن یاد مادرت

با آه و ناله سینه به دیوار می زنند

تنها به یاد ظهر غم انگیز کشتنت

خورشید را غروب که شد دار می زنند

این دارکوب ها همگی از جنون غم

بر هر درخت ضربه به منقار می زنند

در خود خمیده شد (( الف )) حرف  قافیه

آخر رقیه را همه بد طور می زنند .

......................................

 

    شاعران دیگری مثل خانم قربانی و آقایان سید جواد شرافت

علی اصغر شیری ، کامرانی ، حسینی ، قریشی شعر خواندند

که متاسفانه شعر خود را برای ثبت در وبلاگ تقدیم نکردند .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 23:0  توسط انجمن شاعران قم(مهدی صادقی )  | 



نشست هفتگی انجمن شاعران پس از یک هفته وقفه با اجرای

جناب آقای علی خالقی در تاریخ 13/10/86 برگزار شد .

 

خانم اعظم سعادت مند

 

چیزی که می خواهم میان این قوافی نیست

مولا ! برای از تو گفتن عشق کافی نیست

این دوستان ، آن دشمنان سخت فردایند

در فکرشان اندیشه ای غیر از تلافی نیست

بر حقیّ و اینان حقیقت را نمی فهمند

در لشکرت جز خیل مردان خرافی نیست

هر برگی از قرآنمان بر نیزه ای مانده است

آیا کتاب عشق محتاج صحافی نیست

مولای من هر چند می دانم خدا تنهاست

تنهاییت با هیچ آیینی منافی نیست

گفتند دل شرط است در راه طلب اما

باید که بیدل بود آیا دل اضافی نیست

با یک نگاهش شهریار از شهریاران شد

مردم حقیقت دارد این افسانه بافی نیست

شعرم به نامت می بُرَد امشب نفسها را

هر چند شمشیرت میان این قوافی نیست

&

روزی که نقش خلقت من را قلم زدی

تلفیقی از فرشته و شیطان رقم زدی

در کام من شراب و شرنگت یکی شدند

تا در پیاله زهر و عسل را به هم زدی

بر شانه ام گذاشتی از غم امانتی

در گوشم آن دقیقه که از عشق دم زدی

تا آنکه سر بلند نباشم برابرت

مُهر گناهکار به پیشانیم زدی

ای مرگ ! حاصل من از این زندگی چه بود

وقتی تو لحظه لحظه کنارم قدم زدی

 

 

.....................................................

محمد رفیعی

 

از راز تازه ای دل من با خبر شده است

شعرم به شعر های تو نزدیک تر شده است

بی شک تمامی شعرا چشمشان به توست

شعر از وجود توست که نامش هنر شده است

دیشب دوباره مثل شب قبل و قبل تر

مشغول شعر بودم و دیدم سحر شده است

یک لحظه آمدم به خودم دیدم عاشقم

طوری که گفته اند خدایم بشر شده است

باشد شما به کیش خود و من به کیش خود

این طفل سر به زیر شما خیره سر شده است

مادر قبول کن ، و برایم دعا نکن

آب از سرم گذشته دعا بی اثر شده است

من را رها کنید که مضمون کهنه ایست

پروانه ای که از هیجان شعله ور شده است

تقصیر من نبوده که جادوی چشم توست

آری درخت عاشق برق تبر شده است

این بیت ها که حامل پیغام من به توست

یعنی غزل کبوتر پیغام بر شده است

دستی دراز کن به قفس احتیاج نیست

این مرغ سال هاست که بی بال و پر شده است

این شعر نقل قصه ی مجنون دیگری است

منظومه ای که در غزلی مختصر شده است

........................................................

 

خانم منصوره السادات حسینی

 

بيا مرا ببر از کوچه‌هاي حيراني

مرا که مانده‌ام اينجا در اين پريشاني

مرا رها کن از اين خوابهاي دردآلود

مرا که خسته‌ام از لحظه‌هاي ظلماني

خوش آمدی به غزلخانه‌ي دل تنگم

به شعرخواني اين چشمهاي باراني

چه قدر خسته‌ام از شهرهاي پولادي

و ناتواني اين دستهاي سيماني

دگر نمانده مرا هیچ شور و حال غزل

مرا رها کن از اين لحظه‌هاي زندانی

..........................................

خانم مهرانه جندقی

 

چه باک اگر که جهانی رها کنند مرا

به خنده زمزمه در گوش ها کنند مرا

شبی دو چشم سیاه تو را به من بدهند

چه غم ، که یکشبه صاحب عزا کنند مرا

تو در وجود منی پس چگونه می خواهند

که از وجود خودم هم جدا کنند مرا

بعید نیست از این پس شبیه من بشوی

و یا به نام تو دیگر صدا کنند مرا

دوای درد مرا هیچکس نمی داند

فقط بگو به طبیبان دعا کنند مرا

...............................................

 

آقای یزدانی

 

همان قومی که گفتند از غدیرند

امیرالمومنین را می پذیرند

چرا باید پس از داغ پیامبر

گلش را با لگد از او بگیرند

&

دل من پیرو دین مبین باش

تو هم عاشق ترین مرد زمین باش

بیا ای دل تو هم مانند زهرا

طرفدار امیر المومنین باش

&

شفق از روی ماهت موج می زد

دل دریا به راهت موج می زد

حقیقت می چکید از ذوالفقارت

عدالت در نگاهت موج می زد

&

دوبیتی های سبز و فوق العاده

فدای غربت این خانواده

ببر ای دل تو هم مانند شاعر

از این فرصت کمال استفاده

...........................................

خانم پنجی

 

من جنگلم انبوه در انبوه سر گردانی ام

آشفته و در هم تنیده  خلصه ی حیرانی ام

آبم ، وجود هست ها نیست ها ، حرف نخست

گاهی زلال و پاک ، گاهی مظهر ویرانی ام

نه  من هوا هستم ، رها در چار سوی زیستن

یک لحظه صاف و آفتابی  لحظه ای بارانی ام

دریا  دریا  سبز آبی   وسعتی بی انتها

از دور آرام و صبورم  از درون طوفانی ام

تابم  تبم  سوزم  گدازم  سرخ سرخم گر چه تلخ

در زیر خاکستر نهانم آتش پنهانی ام

شعرم شعورم شاعرم شورم شرابم شاهدم

در شعر های عاشقانه ضربه ی پایانی ام

من راز جاری در جهانم علت هر عاشقی

من لحظه ام عشقم زنم من ناگهانم آنی ام

..............................................

آقای سید محمد بابا میری

 

کپسول های سرد اکسیژن برایت

جزآه های  بی ثمر چیزی ندارند

می خواهی آسوده شوی حرف تو این است

این سال ها انگار پاییزی ندارند

این سرفه ها یاد آور یک عمر درد است

دردی که در عمق وجودت ریشه کرده

چیزی نمی گویی ولی می فهمم آری

مسمویت خون تو را در شیشه کرده

حتی نفس با تو سر یاری ندارد

با این همه از هیچ کس شکوه نداری

بر عکس هر ابری که می خواهد ببارد

ترجیح دادی بی صدا نم نم بباری

امشب دوباره خاطراتت جان گرفته

یک چفیه و تسبیح و عکسی یاد گاری

باید تو را توصیف کرد اینگونه شاید

شمعی که سر گرم است با شب زنده داری

در هر نفس می سوزی و می سازی اما

با هر نگاهت حرف داری با من امشب

مضمون چشمت مطلع شعر جدایی است

آیا تو داری می سرایی یا من امشب ؟

&

اصلا نمی دانم چرا بد بود با من

تقصیر ها از جانب او بود یا من

وقتی که دستش را دو دستم لمس می کرد

احساس می کردم شدم با او دو تا من

در روشنی ها قبله ی آیینه ها او

یک عمر با برق نگاهش آشنا من

پیوسته حس ماجرا جویی به سر داشت

اما فقط قربانی این ماجرا من

باید فدا می شد یکی از ما در این عشق

باید فدا می شد یکی اما چرا من

باشد، ولی محکوم خواهم کرد او را

در دادگاهی با حضور او ، خدا ، من

............................................

خانم فاطمه نوری

گفتی تو را باور کنم من باورت کردم

هر چند عاشق بوده ای عاشق ترت کردم

نگذاشتم ویران شوی در پنجه ی پاییز

روی مزار عاشقانم پر پرت کردم

تا رو سپید از امتحان عشق باز آیی

آتش شدم آتش شدم ، خاکسترت کردم

در انتهای فصل ویرانی تو می آیی

آنقدر خواندم فصل ها را از برت کردم

...........................................

علی اصغر شیری

 

به جز تو کس به خیالم نمی برد راهی

چنان که در دل هر برکه نیست جز ماهی

کویر درد دلش را به چاه می گوید

مگر که بوسه ای انگیزد از لب چاهی

تو آسمانی و من چون دریچه مبهوتم

چنان که کوه تویی و منم پر کاهی

اجاق سرد و خموشست سینه ام ، افسوس

نمانده در دل خاکسترم به جز آهی

به اشتباه نمی سنجمت دگر با کس

ببخش اگر که به تو ماه گفته ام گاهی

مگر بسوزم و خاکستری شوم تا باد

به دوش خود ببرد سوی تو سحر گاهی

 

.............................................

خانم طوسی

 

گفتی روان بگو غزلی با ردیف دل

شایسته وصف ِ در خور ِ نام شریف دل

سرخ ِ بلور مرد شکار است اگر ، ولی

یک ضربه کافی است به جام ظریف دل

خوش باورست و کودک و تنهای قصه هاست

می رنجد از سکندر و دارا نحیف دل

سر شار خواهشی هم اگر چون کویر شد

دم بر نیاید از دم ِ نای عنیف دل

از غصه کوه  اگر به سرشانه اش نهی

کس نیست در کشیدن بارش حریف دل

هوشیار باش و با همه ی آنچه گفته ام

بسپار گوش خود به صدای لطیف دل

باور نمی کنی بشکن یک دل و ببین

تا بر کند ز ریشه ات آه ضعیف دل

......................................

سید مهدی موسوی

از سمت تو و هر آنچه هست ها می آیم

با حال و هوای مست ها می آیم

مادر پسر تو ام مرا می بینی

اکنون که به روی دست ها می آیم

&

اندازه ی تار مویت عاشق شده است

با بردن آبرویت عاشق شده است

این بار به خاطر خدا باور کن

چوپان دروغگویت عاشق شده است

.........................................

زهرا سادات ضرابی ( مرثا )

 

اینجا به یاد عطر حضورت نشسته ام

دیگر از این جهان فرو مایه رسته ام

هر دم نمک به زخم دلم می زند زمان

از شوری زمانه ی دیوانه خسته ام

از بس که سنگ غصه  دلم را نشانه رفت

چون شیشه های رنگی بی جان شکسته ام

با واژه های صبر چه بیگانه می شوم

وقتی که چشم بر گذر عمر بسته ام

روزی رسد که بوی تو من را بَرد به عرش

تا مژده گویمت که قفس را شکسته ام

آرام من به عشق تو (( مرثا )) چنین سرود :

اینجا به یاد عطر حضورت نشسته ام

....................................

مهدی صادقی

 

گفت :

ته مانده ی قهوه ات را

در فنجان بگذار

تا فالت بگیرم

ولی من

...آینده ام را نوشیدم !

...................................

شاعران دیگری مثل خانم جندقی ، خوش دل ،  آقای

عبادی و شهاب خالقی نیز شعر خواندند که متاسفانه متن

 شعرشان را برای ثبت در وبلاگ تقدیم نکردند .

در پایان جلسه نیز آقای سلیمانی متن ادبی زیبایی خواندند

که به زودی در کتاب ایشان به چاپ می رسد .

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 13:15  توسط انجمن شاعران قم(مهدی صادقی )  | 



به دلیل برگزاری کنگره ی غدیر ، نشست هفتگی

 انجمن شاعران قم این هفته برگزار نمی شود ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 22:57  توسط انجمن شاعران قم(مهدی صادقی )  | 



مراسم شعر خوانی هفتگی شاعران جوان قمی در تاریخ 29/9/86 به دلیل مراسم دعای عرفه

با تعداد شاعران اندکی برگزار شد . مجری این هفته آقای شهاب خالقی بودند که در غیاب

آقای علی خالقی به اجرای مراسم پرداختند :

 

 

خانم اعظم سعادتمند

 

 

روزی که نقش خلقت من را قلم زدی

تلفیقی از فرشته و شیطان رقم زدی

در کام من شراب و شرنگت یکی شدند

تا در پیاله زهر و عسل را به هم زدی

بر شانه ام گذاشتی از غم امانتی

در گوشم آن دقیقه که از عشق دم زدی

تا آنکه سر بلند نباشم برابرت

مُهر گناهکار به پیشانیم زدی

ای مرگ ! حاصل من از این زندگی چه بود

وقتی تو لحظه لحظه کنارم قدم زدی

 

......................................................

میثم فروتن

 

افتاده ای به آب و در این شور حل شدی

از بس حکایتت شده ضرب المثل شدی

از پشت شیشه ، ماه ، تو را آه می کشم

آهم گرفته دورو برت را زحل شدی

این روز ها قرار دلم را گرفته ای

معشوقه ی تمامی ِ اهل محل شدی

پاییز عاشقانه ترین فصل سال شد

وقتی که آمدی و به باران بدل شدی

هی واژه واژه نظم به این شعر می دهی

می خواستم سپید بگویم غزل شدی

 

.........................................

خانم فاطمه نوری

 

گفتی تو را باور کنم من باورت کردم

هر چند عاشق بوده ای عاشق ترت کردم

نگذاشتم ویران شوی در پنجه ی پاییز

روی مزار عاشقانم پر پرت کردم

تا رو سپید از امتحان عشق بازآیی

آتش شدم ، آتش شدم ، خاکسترت کردم

در انتهای فصل ویرانی تو می آیی

آنقدر خواندم فصل ها را از برت کردم

 

..............................................

علی اصغر شیری

نزدیک ظهر بود و عطش تشنه تر رسید

خورشید در مدار زمین شعله ور رسید

بر پهنه ی کویر شرار و شرر رسید

آنگاه بر امام شهیدان خبر رسید

                      (( وقت عبادت است نمازی به پا کنیم ))

                     (( باید که عشق را به شما اقتدا کنیم ))

آنگاه چون دو کوه دو عاشق به پا شدند

هم قامت قیام نماز شما شدند

وقتی که با طنین اذان همصدا شدند

مثل نماز ظهر شهادت ادا شدند

                             قد قامت الصلوه نماز آفریده شد

                            با طرح عشق راز و نیاز آفریده شد

در های و هوی جنگ چه آرام و بی صدا

در لابه لای رقص سپر ها و نیزه ها

در وسعت غریبی و غم چند آشنا

در آخرین نماز چنان دست بر دعا

                                 آرام با خدا سر صحبت گشودند

                                گویی که در میان هیاهو نبوده اند

اینک خدا حماسه به تصویر می کشد

دریای خون مقابل شمشیر می کشد

در بیشه ها شکوه دو تن شیر می کشد

بر زخم های پیکرشان تیر می کشد

                                 دشتی پر از شقایق سرخند این دو تن

                                تاریخ را دقایق سرخند این دو تن

(( دشمن شکست اگر چه چنین پر و بالتان ))

(( اما به جز شکست نبرد از جدالتان ))

(( کی کهنه می شود به حدیثم مقالتان ))

(( رعنایی و صلابـتـتـان ، اعتدالتان ))

                                   در مرثیه زلال زلال است یادتان

                                  ای رود ها ! کرانه یتان امتدادتان

 

.........................................

علی اصغر شیری

 

در نور چشمانت سیاهی دربه در شد

دل تا اسیر زلف شد آشفته تر شد

کم بوسه بر لبهای سرخ خود بزن ، زن

آیینه با تصویر لب خونین جگر شد

 

.......................................

خانم اشراقی

 

در آغاز کلمه نبود

حرف بود

همه چیز از (( عین )) شروع شد

(( اشتباه نکنید !! عشق را نمی گویم ))

تا به یاد دارم عید بود و عاشورا

پا به پای سبزه ها قد کشیدیم و

با لباس مشکی

بوسه را پای عید و

گریه را گردن عاشورا

گذاشتیم و گذشتیم

از هر سال

       هر دیدار

          هر نگاه

و حالا با تکرار هر (( عین ))

به عبور می اندیشیم از

                    شقیقه های سپید ....

 

..................................................

علی حاجیان زاده

 

حتی واژه هایم

از بازی دستانم خسته اند

خودکار را رها می کنم

تو می خندی

      و من شاعر می شوم

خودکار را بر می داری

سپید

  سپید

    سپید ....

نگاهی به عریانی واژه ها می کنی

و باز می خندی

و من که بد جور خوابم می آید .

 

............................................

علی دیر باز

دلم گرفته از این که روان طاعونی

مرا سپرده به این واژه گان طاعونی

از این دگردسی ناقصی که تکوین یافت

همین تولد من در زمان طاعونی

من از قبیله ی دردم که می وزم تا تو

تو از تحول پوچ جهان طاعونی

تو با نسیم اساطیر شرق می آیی

من از جهنم هفت آسمان طاعونی

تو از لطافت دست زنانه مایوسی

من از تسلسل این موبدان طاعونی

سه گاه دغدغه ام را بلند خواهم ساخت

فراتر از هیجان بنان طاعونی

 

..............................................

مهدی صادقی

 

شعر می گویم ولی من اشتباهی شاعرم

دربه در ، آواره از بی سر پناهی شاعرم

معصیت هایم فقط کفر غزل های من است

بی گناهم بی گناه از بی گناهی شاعرم

گفت در نزد خدا شاعر مقامش برتر است

من  از اول با همین امّـید واهی شاعرم

از ریاکاریست اشعار سپیدم چونکه من

تیره روزم ، تیره دل ، از رو سیاهی شاعرم

شعر یعنی عشق را بر سنگ حَک کردن ولی

من که تنها روی کاغذ های کاهی شاعرم

راست می گویند ، زیبا نیست اشعارم ولی

من که گفتم ابتدا هم : اشتباهی شاعرم !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 14:10  توسط انجمن شاعران قم(مهدی صادقی )  |